تبليغاتX
ΩΩΩΩنام من عشق استΩΩΩΩ
 

 


                     ΩΩΩΩنام من عشق استΩΩΩΩ              

 




 


آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 
نامه #1

به نام خدا!
از وقتي آن چشمان سياه و زلف هاي آشفته و لبان زيبا و آن بدن زيبا را ديدم.به تو دل بستم.آنقدر مقرور بودم كه فكر ميكردم تو مال من هستي.دست روي دست گذاشتم.تو ناپاك شدي.من را ترك گفتي و به سوي سرنوشت رفتي.دستم را دراز كردم.ولي دستم را نگرفتي.هزار شب بيدار ماندم و از خدا تو را طلب كردم.ولي تو هنوز نيامدي.حال از خدا يك چيز ميخواهم تو را به من برگرداند.نگذارد افرار بد تو را خراب كنند.زندگي ام را باختم سر بازي عشق.بازي تلخي بود.ولي باز هم اميد دارم.اين را بدان هر كجاي دنيا كه بري دنبالا ميآيم.

نويسنده: نوژن مورخ: دوشنبه 13 خرداد1387 در ساعت: 20:11
      |+|
نامه ي سرگشاده

دوست عزيزم! از نامه ي تو بوي نوميدي مي آيد‌ و اين مايه ي تاسف من شد.هم در آغاز كلام بگذار ، ياد آور شوم كه كشور تو با اين كه مدت ها در قيد اسارت خارجيان بوده است،كشوري بزرگ است كه به تمدن آدمي خدمات درخشاني كرده است.وقتي اروپيياني كه امروز قدرت مادي جهان را در دست دارند،در غار ها و جنگل ها ميزيستند.پدران تو مدنيت و دين و فلسفه و هنر و دانش داشتند.دانشمندان همين ممالك پيش رفته،خود معترفند كهريشه هاي تمدن درخشان فعلي خود را بايد در تاريخ كشورهايي مانند كشور تو جست و جو كنند.اگر اين امر را كه مسلما بر تو روشن است يادآوري ميكنم،از آن بابت است كه ميترسم شايد به صورت ناهشيار،اين فكر باطل ،كه بعضي نژاد ها از ديگران برترند،در ذهن تو اثر كرده باشد.حاجت به تفصيل كلام نيست كه چنين فكري به كلي باطل است.كودكاني از نژاد هاي مختلف كه يك نوع محيط تربيتي داشته اند،يك سان بار آمده اند.از نظر علم در اين نكته ترديدي نيست.اگر نوميدي تو از بابت كار هاي عظيمي است كه در كشور تو ناكرده مانده است،باز بي اساس است،زيرا هيچ كوهي نيست كه با كوشش و صبر از جا برداشته نشود.هر چه مشكل تر باشد،آزمايش بهتري براي سنجش مرد است و من به نيروي روح تو ايمان دارم.

آن چه تو و من نبايد فراموش كنيم، اين است كه خداوند تنها از راه كار و كوشش به كمك ما مي شتابد. اگر بخواهيم پيش رفت كنيم، بايد كار كنيم، در جهت صحيح كار كنيم، و با غيرت و شدت كار كنيم. و نكته مهم اين است كه بايد بسيار كار كنيم و كم مصرف كنيم. بايد كار كنيم و به اندك بسازيم. ميدانم گفتن آسان است و انجام دادن مشكل، ولي مشكل يا آسان مسيله هستي و آزادي و ننگ مطرح است و انديشه و كار فوق عادت ميخواهد.

پاسخ اين كه چه كار بايد كرد ، كوتاه و ساده نيست. همه ي برنامه ي سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ملتي در آن خلاصه ميشود.بسياري از ملل در حال توسعه دريافته اند كه كار بايد كرد و بعضي در جهت صحيح به كار افتاده اند ولي اغلب فراموش كرده اند كه كه اگر نتيجه ي كار امروز را هم امروز بخورند ، سرمايه اي براي فردا نخواهند داشت.فراموش كرده اند كه كار آن ها وقتي به نتيجه ميرسد كه قناعت پيشه كنند، از پر خواهي و پر خواري بپرهيزند.وضع اجتماع در حال توسعه،وضع شهري است كه در محاصره ي دشمن است، خوار و بار به ناچار محدود است و بايد مدتي دوام كند و امكان نخواهد داشت، افراد آن شهر يا بعضي از آنان بيش از آن كه براي حفظ حياتشان لازم است،بخورند و يا خوردني را تلف كنند.در چنين شهري اگر عده اي از سربازان را مامور كنند، در قصر فرماندهان گل كاري منند يا براي زنان زر و زيور بسازند، مسلما نسبت به نجات شهر كوتاهي كرده اند. آن چه بايد كرد، كار هاي اساسي و لازم است.تجمل و كار زايد و تفنني در چنين شهري حرام است. در چنين اجتماعاتي تنها حرص و آز طبيعي افراد نيست كه آن ها را وا ميدارد، ثروت خود را بيهوده تلف كنند. نفع صاحبان سرمايه ي ملل پيش افتاده، در آن است كه ثروت آنان را به هر وسيله باشد، از دستشان بربايند : خروس قندي بدهند و طلا بگيرند. معني استهمار اقتصادي جز اين نيست.قناعت و به كم ساختن براي كشور هايي مانند كشور تو مهم ترين دستور اجتماعي است.تاريخ و تحولات ژاپن را بخوان و ببين، اين كشور چگونه تجمل و اقراط و تفنن را بر خود حرام كرده و لاجرم به آن جا كه مي بيني ، رسيد.وقتي كه هنوز گرسنه اي برجاست،گناه است كه عده اي از پرخواري بيمار شوند.جايي كه هنوز هزاران نفر بي خانمان اند،گناه است كه معدودي در كاخ ها زندگي كنند.

ولي مادام كه نياز هاي ابتدايي و اساسي ما براي امروز و فردا و روز بعد تامين نشده است،نبايد به نيازهاي فرعي و ثانوي بپردازيم.مادام كه نياز هاي اساسي همه تامين نشده است عده اي حق ندارند در رفع نياز هاي فرعي و تجملي خود بكوشنر.تصور نميكنم هيچ دين و اخلاقي جز اين تعليم داده باشد.

جرم ها و جنايات و اختلافات ملل و جنگ ها نتيجه ي خواهندگي است.نتيجه ي حرص و آز و طمع بيش از حد است.

اگر همه بخواهيم، همه تجملات را داشته باشيم،روز همه سياه خواهد شد، زيرا مقدار تجملات موجود محدود است و حرص و آز ما نامحدود.

آن چه حق ماست و حق همه ي انسان هاي زنده است، اين است كه بخواهيم، نياز هاي اساسي ما برآورده شود.پس از آن، خواهندگي تا حدي مجاز است كه به نياز هاي اساسي ديگران لطمه نزند.ميدانم، بيش از يك سوم افراد بشر در گرسنگي دايم به سر مي برند و شايد بيش از آن عده،از نعمت خواندن و نوشتن بي بهره اند.ناكامي به پر خاشگري منجر ميشود.

پس تا نياز هاي اساسي بشر رفع نشده است، صلح پايدار غير ممكن خواهد بود.


نويسنده: نوژن مورخ: دوشنبه 13 خرداد1387 در ساعت: 10:12
      |+|
از عشق تنها شدم
ديگه خسته شدم.از اين دنياي بي رحم.از اين دنياي نا مرد.هر كه دوست داشتمش رفت.جواني ام با عشق سوخت.عشقي كه به او نرسيدم و من رو در گودال زندگي تنها گذاشت.عشقي كه برايش هزار بار آرزوي مرگ كردم ولي باز هم به اميد ديدن آن چشم ها به دنيا دل بستم.عشقي كه بي دليل مرا تنها گذاشت و به سوي سرنوشت خود رفت.عشقي كه دنياي مرا ويران كرد و مرا از درون نابود ساخت.من به عشقي زميني رسيده بودم عشقي از عشق الهي هم پاك تر.گاهي به خود ميگويم آيا داستان من از ليلي و مجنون بد تر نبود.مجنوني كه هزار بار آرزوي مرگ كرد و باز هم براي ديدن عشق خود به دنيا دل بست.مجنوني كه براي ليلي خود هر كاري ميكند؟
چرا چنين شد؟مگر خدا مرا دوست نداشت؟شب روز در نيايش خدا با اميد اين كه خدا از او نگهداري كند.ولي چه شد؟هر كسي كه در اين دنيا دوستش داشتم رفت.حال دوست دارم نوبت رفتن من باشد.

نويسنده: نوژن مورخ: یکشنبه 22 اردیبهشت1387 در ساعت: 15:35
      |+|
خستگي از عشق
ديگر خسته شدم.از همه چيز.از همه كس.ديگر چيزي را نميخواهم.هيچ چيز جز تو.كار من پس از رفتن تو اين شده كه به پشت پنجره بنشينم و بازگشت تو را مجسم كنم.يا به گوشه اي بنشينم و به خيال پردازي بپردازم.نميخواهم.ديگر نميخواهم متعلق به اين دنياي پست و كثيف باشم.در دل من دردي است.دردي كه كه به هيچ كس نميتوان گفت.دردي كه به قلب و روح و نفس انسان ميزند.دردي كه تا به امروز هيچ كافروري بر آن اثر نميكند.كسي مرا درك نميكند.تنها درد رهايي از اين درد مرگ است.زندگي بعد از تو هيچ است.هيچ چيز نميخواهم.همه نامرد بودند.حتي كساني كه از خودم به آن ها بيشتر اعتماد داشتم.ولي هيچ كس نماند.حتي تو.


نويسنده: نوژن مورخ: شنبه 7 اردیبهشت1387 در ساعت: 16:14
      |+|
كافر عشق
ميخواهم ببينمت ولي نيستي.وقتي ميبينمت ميخواهم داد بكشم.خودم را به تو نشان دهم.كه بفهمي من هم عاشقم.مرا ميبيني ولي انگار كسي را نميبيني.آخه تا كي ميتوانم راز دلم را فاش نكنم.دوست دارم كه تو را در آغوش بگيرم ولي نميتوانم.آري من عاشقم.عاشق آن نگاه معصومانه ات.عاشق آن نگاه زيبايت.ميترسم.ميترسم تو را از دست بدهم. از دست بدهم ولي اين را از من بدان كه هيچ وقت از تو خسته نميشوم و هر وقت پيش من آيي از ..... نميدانم.آنقدر دوستت دارم كه نميدانم چه كار كنم.آن لحظه بهترين لحظه ي من است.ميخواهم با من حرف بزني حتي با من دعوا كني.اشكالي ندارد.فقط ميخواهم براي 1 لحظه حواست به من باشد و با من حرف بزني.هر حرفي.....بي تو جهان و آخرت براي من معني اي ندارد.من براي عشقم ميجنگم،تا قطره ي آخر.
پس بيا با من بمان.







نويسنده: نوژن مورخ: پنجشنبه 22 فروردین1387 در ساعت: 21:25
      |+|
با عشق ساخت، با بي وفايي سوخت، با جدايي مرد
گفتم زندگي چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟ گفت با عشق ساخت، با بي وفايي سوخت، با جدايي مرد 
نويسنده: نوژن مورخ: پنجشنبه 22 فروردین1387 در ساعت: 21:3
      |+|
خستگي از عشق
قبل از ديدن تو دنياي من تيره و تار بود.قبل از ديدن دو چشم زيباي تو تا به حال به هيچ چيز زميني دل نبسته بودم.
ولي تو كس ديگري بودي.زميني نبودي و با ديگران فرق داشتي.در زندگي من آمدي.خزان زندگي من را بهار كردي.
دلم را با موهاي سياهت بردي.چشمانت فانوس زندگي من شد و تنت نماد شادي.من بر ته چشمانت در درياي عشق گم شده ام و راهي ندارم.كافوري نيست كه بر درد تو غلبه كند و آن صورت زيبا را از يادم ببرد........
ميخواهم بروم.ميخواهم تو را فراموش كنم و سر به كوهستان بزنم.ولي باز تو با صداي دلنشينت در كوهستان مرا همراهي كردي.چه كنم تو از يادم بروي.دردت همچون درد بي درمان بر تنم است و ديگر توان ندارم.عاشقم و مست مو هاي تو.چه كنم؟




نويسنده: نوژن مورخ: چهارشنبه 21 فروردین1387 در ساعت: 23:59
      |+|
دنياي بي رحم
دوباره ميخواهم ببينم.ميخوهم آن مو هاي سياه و پريشان را ببينم.دوباره بر زلف سياهش دست بكشم و بو خنكي را در كنارش حس كنم.دوباره ميخواهم آن صورت زيبا را ببينم از آن تبسم دل نشين لذت ببرم.افسوس!اما افسوس كه ديگر نميتوانم او را ببينم.و من را تنها گذاشت.ولي چه دوراني بود.دوراني كه يار با من بود و دنيا مال ما.او دست مرا گرفت و به سمت روشنايي آورد آنگاه دست من را ول كرد و من به اعماق تاريكي رفتم.تاريكي اي كه جز مرگ راهي نيست.


نويسنده: نوژن مورخ: سه شنبه 20 فروردین1387 در ساعت: 17:8
      |+|
زلف آشفته و خوي كرده

يك غزل از ديوان حافظ بود خيلي قشنگ بود و تصميم گرفتم كه بنويسم.



زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پيرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

 

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين

گفت ای عاشق ديرينه من خوابت هست

 

عاشقی را که چنين باده شبگير دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

 

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگير

که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

 

آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

 

خنده جام می و زلف گره گير نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست



نويسنده: نوژن مورخ: شنبه 17 فروردین1387 در ساعت: 19:10
      |+|
جاده ي تنهايي
در جاده ي تنهايي من يار با من نبود راه رفتم.مقصدم مقصد عشق بود.هر چه در آن هواي مه آلود ميدويدم به جايي نميرسيدم.دنبال يار بودم اما افسوس چيزي نديدم.جلوتر رفتم كسي را ديدم نزديكش ميرفتم ناپديد ميشد. دوباره پي او گشتم،او را دوباره پيدا كردم.به آرامي نزديكش رفتم.او را در آغوش گرفتم ولي انگار بي احساس بود.چيزي نگفتم به چشمانش خيره شدم.چشم هاي سياه و زيباي او در جنگل تاريك مثل فانوسي بود فانوسي كه راه زندگي مرا نشان داد.دوباره ناپديد شد ديگر نتوانستم او را پيدا كنم.او مرا در جنگل سرد قلبم تنها گذاشت ولي هيچ وقت گيسوان آشفته و چشمان سياه زيبا را يادم نميرود.





نويسنده: نوژن مورخ: پنجشنبه 15 فروردین1387 در ساعت: 13:9
      |+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir